
سال را بی هیچ آزاده کشی سر کرده
روزگاه حجم حضورش اینجاست
نه دلش در تپش از خون جگر سیراب است
و نه حتی دستش ...
چشم ها می رقصند در برکه
به شکست یک بوف
که زدرد شب آوارگیِ مرغ دلی می بارد
و هنوز چون یک کوه می تابد
گر چه خورشید خواب است
سوز بی طاقتی اش تا دل ما بیدار است
خون او می چرخد چون اختر
سینه اش صبر شده از هر سر
از ندایی که به دل می بارد
باش تا شب باشد
باش تا روز دگر دل باشد
سوز او را دانم
در فراسوی فراق از دریا
خیره در برکه ی آب
دهشتی ریخته در چشمانش
چه کسی خرد کند خوابش را
و چه کس می داند ...
که چه کس در خواب است
