
پیدای نا پیدا
در تنگنای گاه و بی گاهی
از آبشاری بی سپر، بی دست
از کوی بی کوی غمی بی کس
با پای بی پایی
با دل خراب بی خرد، در سایه ای بی ساز
آزاد کرد سرگشتگی های سری بی گشت
در بستری بی ناز
***
گم کرده شب را در سحرگاهی
رودی به اندوه دل خورشید می پاشید
رودی به آب خمره های خاک خوابیده
در خاکهای بی نفس چیده
رودش شب ما بود
بودش لب بی نای
آری می گفتم:
آزاد ما گم بود در مهتاب
ماهش مه دل بود
هر چند می نالید و می بالید
اشکش غم گل بود
با آنکه رودش خاک خود را نیز می سایید
اما همان بود آن
آن آفتاب شب
آن رهگذار چشمه ی دیروز
آن آتشین جانان
آن آذر پر سوز
آری همان بود آن
مرد دل رندان
اکنون گم بود در دل زندان
در جستجوی روزنی در یاد
هر روز خود را زیر و رو می کرد
در تنگنای جان
او سایه اش را در گلو می کرد
با عشق بی گامش
از سر، دلش را در سبو می کرد
در کوزه ی شبهای خوابیده
شبهای آتش در دل آلوده
شبهای با خورشید
شبهای ساز آلوده ی مهتاب
شاید دمی می یافت یادی را
در باغ سبز آلود
در چشمه های پر شده از مهر
در خانه های روشن آخر
آه آری؛ شاید او هم باز دمی می یافت
شاید غم زندان شدن را باز می بلعید
شاید رهایی از شبی را ناز می بوسید
شاید دست در دور بی فرجامی یک عشق می انداخت
آه آری؛ او شاید...
دمی با آفتاب خود شبی می ساخت
