
عشق ها مست تر از مستی ها
بی خود از قامت و تر دستی ها
سر به سختی دل راه کوبند
دل به دامان شب ماه جویندچشمه ها پر شده از وحشت پیر خسته
که دخیل بر دل بی رنگ غبار بسته ببست
مادران عشاق
دل به هم می دوزند
همه مبهوت به عشق بازی این خسته دلان
غرق هم می سوزند
غافل از این همه بی پروایی
خسته در خاک سیاهم بودم
نه به دنبال غریبی هوا
و نه مست از غم خاک بیدار
تا همان لحظه ی بی گاه زمان
تا جدایی خروش
تا نقاب آتش
تا همان گاه نفس
که سراب را بویید
گوش کن گوش دلم
گوشه ای دیگر نیست؟
به یقین باز همان گوشه ی باران نواخت؟
باز تکرار شد این اشک صدا
نه دگر شکی نیست
پشت در منتظری عشق زده ساز دارد
آه آ ری انگار
سر به آواز دارد
گوشه اش گوشه ی دلتنگی هاست
و سرود باران
رنگ بی رنگی ها ؛ خیس عشق بازی هاست
آه آری این دل
مست شب گردی هاست
و گشودم در را
رو به دامان دل خسته ی او
گیسوانش خیس از مستی مستان خدا
اشک ها گم شده از ابری ها
و لبانش خندان
از خراباتی یک قطره ی سرد
چه شبی گشت این شب
کاش باز خواب نبود!
غافل از خستگی این زندان
فارغ از آه جدایی بندان؛
زائری بارانی،
کاش باز خواب نبود!
۸۶/۱/۲۵
