تبليغاتX
دَهشَت
جمعه دوم شهریور 1386

سال را بی هیچ آزاده کشی سر کرده

روزگاه حجم حضورش اینجاست

نه دلش در تپش از خون جگر سیراب است

و نه حتی دستش ...

چشم ها می رقصند در برکه

به شکست یک بوف

که زدرد شب آوارگیِ مرغ دلی می بارد

و هنوز چون یک کوه می تابد

گر چه خورشید خواب است

سوز بی طاقتی اش تا دل ما بیدار است

خون او می چرخد چون اختر

سینه اش صبر شده از هر سر

از ندایی که به دل می بارد

باش تا شب باشد

باش تا روز دگر دل باشد

سوز او را دانم

در فراسوی فراق از دریا

خیره در برکه ی آب

دهشتی ریخته در چشمانش

چه کسی خرد کند خوابش را

و چه کس می داند ...

که چه کس در خواب است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:44  توسط سراب  | 

سه شنبه نوزدهم تیر 1386

سوز بادی ست در راه

کوه ها خرد شده از آتش

و شبان گم شده از تاریکی

دل نشسته بر رشک

سر تپیده در باد

خون به سرشاری مرگ

و نفس خسته ی دل

زیر این آبادی

لای این تب شدگان امروز

که به خود می بالند

وبه جان می نالند

دست بر شانه ی ابر می کوبم

که بریزد از دور

و تراود یک شور

آرام پیش دلم می گوید:

چه کسی دل دارد؟

که ببارد امشب؟

چه کسی شب دارد؟

که ببارد از دل؟

آه آری امشب...

ابر هم در خواب است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:30  توسط سراب  | 

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

پیدای نا پیدا

در تنگنای گاه و بی گاهی

از آبشاری بی سپر، بی دست

از کوی بی کوی غمی بی کس

با پای بی پایی

با دل خراب بی خرد، در سایه ای بی ساز

آزاد کرد سرگشتگی های سری بی گشت

در بستری بی ناز

***

گم کرده شب را در سحرگاهی

رودی به اندوه دل خورشید می پاشید

رودی به آب خمره های خاک خوابیده

در خاکهای بی نفس چیده

رودش شب ما بود

بودش لب بی نای

آری می گفتم:

آزاد ما گم بود در مهتاب

ماهش مه دل بود

هر چند می نالید و می بالید

اشکش غم گل بود

با آنکه رودش خاک خود را نیز می سایید

اما همان بود آن

آن آفتاب شب

آن رهگذار چشمه ی دیروز

آن آتشین جانان

آن آذر پر سوز

آری همان بود آن

مرد دل رندان

اکنون گم بود در دل زندان

در جستجوی روزنی در یاد

هر روز خود را زیر و رو می کرد

در تنگنای جان

او سایه اش را در گلو می کرد

با عشق بی گامش

از سر، دلش را در سبو می کرد

در کوزه ی شبهای خوابیده

شبهای آتش در دل آلوده

شبهای با خورشید

شبهای ساز آلوده ی مهتاب

شاید دمی می یافت یادی را

در باغ سبز آلود

در چشمه های پر شده از مهر

در خانه های روشن آخر

آه آری؛ شاید او هم باز دمی می یافت

شاید غم زندان شدن را باز می بلعید

شاید رهایی از شبی را ناز می بوسید

شاید دست در دور بی فرجامی یک عشق می انداخت

آه آری؛ او شاید...

دمی با آفتاب خود شبی می ساخت

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:3  توسط سراب  | 

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386

عشق ها مست تر از مستی ها

بی خود از قامت و تر دستی ها

سر به سختی دل راه کوبند

دل به دامان شب ماه جویند

                                         چشمه ها پر شده از وحشت پیر خسته

                                         که دخیل بر دل بی رنگ غبار بسته ببست

مادران عشاق

دل به هم می دوزند

همه مبهوت به عشق بازی این خسته دلان

غرق هم می سوزند

                                        غافل از این همه بی پروایی

                                        خسته در خاک سیاهم بودم

نه به دنبال غریبی هوا

و نه مست از غم خاک بیدار

تا همان لحظه ی بی گاه زمان

تا جدایی خروش

تا نقاب آتش

                                           تا همان گاه نفس

                                           که سراب را بویید

گوش کن گوش دلم

گوشه ای دیگر نیست؟

به یقین باز همان گوشه ی باران نواخت؟

باز تکرار شد این اشک صدا

                                           نه دگر شکی نیست

                                           پشت در منتظری عشق زده ساز دارد

آه آ ری انگار

سر به آواز دارد

گوشه اش گوشه ی دلتنگی هاست

و سرود باران

رنگ بی رنگی ها ؛ خیس عشق بازی هاست

                                             آه آری این دل

                                             مست شب گردی هاست

و گشودم در را

رو به دامان دل خسته ی او

گیسوانش خیس از مستی مستان خدا

اشک ها گم شده از ابری ها

                                            و لبانش خندان

                                            از خراباتی یک قطره ی سرد

چه شبی گشت این شب

کاش باز خواب نبود!

غافل از خستگی این زندان

فارغ از آه جدایی بندان؛

                                            زائری بارانی،

                                            کاش باز خواب نبود!

   ۸۶/۱/۲۵    

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:23  توسط سراب  | 

سه شنبه هشتم اسفند 1385

 

 

چرا اصلا انقدر فکر کنم؟! خوب مثل هیچ وقت. یه مشت لغت و چرت و چرت و ...همین! فقط این بار پرتی در کار نیست...

یه موتور خاموش وقتی صبحی تاریک بخواد خودشو روشن جلوه بده، خوب بد کار می کنه. و گاهی مثل موتور بی شروع من اصلا روشن نمیشه!

داستان از اینجا شروع میشه که تموم شدنش معلوم نباشه. آره دیگه اگه قرار بود معلوم باشه که بوی سرد سوهان رفته و صدای انعکاس قطره ی سرگشته و بی اختیار پس افتاده ی یک شیرک آلمانی ساخت چین، که سر کرکری بین اروپا و جنوب شرق آسیا، از مایع مایه گذاشته، یا طعم تلخ شرابی که هرگز به پای دل کرم زده ای ریخته نشده، همه و همه فقط می خوان یه چرت بگن.

آره همشون می خوان یه چرت بگن.از همون چرتا که گاهی می خوان با طلا بنویسن اما چون طلاشون از جنس زمان می شه مفت نمی ارزه و بوی کاه پشگل شده ی ساخت الاغ اکبر آقارو می ده! خلاصه کل الهم می خوان بگن؛ اما به اینجاهاش که می رسه خلاف توی محل دستور می ده چرتارو توقیف کنید و سرشونو بتراشید و به جاش یه کلاگیس از جنس پشم شترِ کیک و زردک خورده بذارید تا کله ی خراب اراذل بشه کلاهک هسته ای. اونوقته که هر کوفته نخورده ای هم بدون مغنی غنی شده ی خاص و عام میشه!

آره داشتم می گفتم که این همه صدا و بوو طعم و خرت و پرت دیگه که آدما بهشون می گن زندگی، هنوز تصمیم به پایون نگرفتن. می دونی که چرا؟ خوب زیاد فکر نکن چون این را از اون راها نیست که بخواد رات بندازه و بدشم مثل دوتا گوش دراز و دم بلند و دندونای بچه مثبت هر شب مسواک بزن، بذارت تو خرابات خرابی.

آره چرا بی خودی راه بیفته؟ مخصوصا الان که قرار شده سوختو با خون پدرانمون معاوضه کنن تا اجداد از دست داده ی متمدن زیر سد رفته ی سرور دنیامونو که فقط تو قصه های  شیرین ننه شهرزاد بگو مگو گرفته تا فردوسی همش بگو زنده هستن، رو دوباره پیش چشمای مگسی و دماغ فخ فخیمون به راه بندازن تا ما هم رژه ی ارتش آبی نا چینو به فروش بلیط پینوکیو به مدرسه نمی رود، ترجیح بدیم.

اما از همه ی اینا که بگذریم از تو نمیگذریم. چون نه خیابونی و نه پل عابر! درسته که قدت بلنده، اما چون چشمات قرمز نیست و پاهاتم کنگره نداره نمی تونیم بذاریمت توی پاریس تا شاهد خودکشی یه مشت بی کار مدعی هنر باشی. بدشم به حماقت خودتو بچه هات هرهر بخندی...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:39  توسط سراب  |